بزرگ مرد کوچک

میخوام همیشه عاشق پسرم باشم

سلام به وبلاگ آبجی نازنین زهرای گلم هم سربزنید ها یادتون نره؟

 

 http://www.sanamylove.niniweblog.com

اولین رفیق

بزرگ مرد کوچکم ، مدتی بود که باخودت درگیر بودی . گاهی شاد و گاهی عصبانی . پارک که میرفتیم همش دنبال یه دوست خوب میگشتی و من این رو با تمام وجودم حس میکردم که یک رفیق میخوای. تا اینکه خودت به زبون اومدی و ازم خواستی واست یه دوست پیدا کنم. روز اول مدرسه ی آبجی با مامان یکی از همکلاسی های آبجی دوست شدم که پسرش فقط چهار روز از شما بزرگ تر بود وقتی خونه رفتیم نظرت و در موردش پرسیدم و شما خیلی زیاد خواهان دوستی شدی .  یک بار دیگه هم توی مدرسه دیدیمشون و درمورد پسرهامون حرف زدیم و تصمیم گرفتیم با هم بیرون بریم تا با هم دوست بشید. اولین بار ساعت دو بعد از ظهر توی یک پارک قرار گذاشتیم و شما دو تا با وجود اینکه خیلی از هم خوشتون اومده ...
7 آبان 1396

بوس خوب

امروز یه حرف شیرینی زدی که انقدر ذوق داشتم که دوست داشتم همین حالا بیام و ثبتش کنم. شما وقتی یه چیز خوشبو مثل گل و بو میکنی و خوشت میاد میگی : (( اوووووم .... به به..... چه بوس خوبی میده)) هر چی بهت میگم بگو (( بوی خوبی میده)) تو هم میگی باشه. بعد میگی (( بوس خوب)) میدونم الآن که نوشتم خیلی بامزه نیست. ولی باور کن خیلی خوشکل و بامزه اداش میکنی. یه جوری که از شدت بامزگیت محکم بغلت میکنم و با تمام وجود میبوسمت. ...
14 شهريور 1396

ثبت خاطرات شیرین

سلام ای بهترین بهونه واسه ی نفس کشیدن... خاطراتت و نگفتم بخاطر اینکه شما و آبجی و پسرعمه طاها با شیطنت هاتون مادر برد کامپیوتر وسوزوندید و شانسی که آوردیم حافظه کامپیوتر نسوخت  ، دایی حسین مهربون برامون کامپیوتر و درست کرد. باید تا از خواب قشنگت بیدار نشدی خاطرات شیرین این روزها رو بنویسم پسرم . یکی از خاطرات شیرینمون جشن تولد سه سالگیت بود پسرم: فردای تولد گفتی دلت میخواد با مانتوشلوارمهدکودک آبجی عکس بگیری آقا محمدصدرا ی قاجار شما و آبجی و طاها در ایام عید گردش ها و تفریح ها : و ام...
3 شهريور 1396

قصه ی تلخ تب

بازم قصه ی تلخ تب ، تشنج ، بستری . صدا چیک چیک قطره های سرم مثل صدای تیک تیک ساعتهای اعدام منه. باور کن حاضرم همین الآن جونم و خدا ازم بگیره اما دیگه تورو اینجوری نبینم. الآن تو کنار من خوابیدی و من در انتظار اینکه پرستار نام تورو صدا بزنه که مرخص بشیم. اما چه فایده قصه ی التماس های من برای گرفتن نوبت دکتر و چشمهای معصوم و دل بیقرار تو دوباره شروع شد. خیلی احساس تنهایی و ترس دارم. یعنی آخرش چی میشه؟؟خدایا تو کجایی؟؟؟؟؟؟ به دادمون برس...............   ...
27 آبان 1395

ماجرای هفتاد تا

من : محمدصدرا این چند تا آدمه؟ محمدصدرا: یکی من : آفرین . حالا این چند تا آدمه ؟ محمدصدرا : هفتاد تا من : !!!!! حالا این چند تا آدمه ؟ محمدصدرا : هفتاد تا من : ؟؟؟؟!!!! حالا اینا چند تا آدمند؟ محمد صدرا: هفتاد تا من : محمد صدرا: هفتاد تاست دیده پ . ن : کاشف به عمل اومده که محمدصدرای ما هرچی بیشتر از یک باشه را هفتاد تا می داند   ...
2 مهر 1395

باز هم بستری

پنجشنبه هفته پیش باز هم تب کردی بردیمت دکتر، دکتر گفت باید بلافاصله بستری بشی . و باز هم روزهای سخت تب کردن........ و باز هم  بادکنک بازی با دستکش پزشکی تبهات شدید بود اما خدارو شکر قابل کنترل بود. سه روز طول کشید که بالاخره به درمان پاسخ دادی. و روز سوم مرخص شدی. پ.ن : از این روزها ، از این عکس ها ، از این حس بد این روزها ، از این حال خرابم متنفرم .طاقت دیدن دردهاتو ندارم. این دردها توی دلم اونقدر عمیقه که آخر یه روز از پا میفتم. اگر ایستادم ، اگر نفس میکشم ، اگر میخندم و شادم فقط و فقط و فقط به عشق تو و آبجی و باباییه وگرنه اگر پای خودم بود از این دنیا دل میکندم و میرفتم........ ...
15 شهريور 1395