بزرگ مرد کوچک
بزرگ مرد کوچک
میخوام همیشه عاشق پسرم باشم
تاريخ : جمعه 20 آذر 1394 | نویسنده : مامان زهره

سلام به وبلاگ آبجی نازنین زهرای گلم هم سربزنید ها یادتون نره؟

 

 http://www.sanamylove.niniweblog.com




بازدید : مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : جمعه 23 شهريور 1396 | نویسنده : مامان زهره


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | نویسنده : مامان زهره


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 5 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : سه شنبه 14 شهريور 1396 | نویسنده : مامان زهره

امروز یه حرف شیرینی زدی که انقدر ذوق داشتم که دوست داشتم همین حالا بیام و ثبتش کنم. شما وقتی یه چیز خوشبو مثل گل و بو میکنی و خوشت میاد میگی : (( اوووووم .... به به..... چه بوس خوبی میده)) هر چی بهت میگم بگو (( بوی خوبی میده)) تو هم میگی باشه. بعد میگی (( بوس خوب))خنده میدونم الآن که نوشتم خیلی بامزه نیست. ولی باور کن خیلی خوشکل و بامزه اداش میکنی. یه جوری که از شدت بامزگیت محکم بغلت میکنم و با تمام وجود میبوسمت.




بازدید : 7 مرتبه | موضوع : شیرین زبانی ها
35
تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 | نویسنده : مامان زهره

سلام ای بهترین بهونه واسه ی نفس کشیدن...

خاطراتت و نگفتم بخاطر اینکه شما و آبجی و پسرعمه طاها با شیطنت هاتون مادر برد کامپیوتر وسوزوندید و شانسی که آوردیم حافظه کامپیوتر نسوخت  ، دایی حسین مهربون برامون کامپیوتر و درست کرد. باید تا از خواب قشنگت بیدار نشدی خاطرات شیرین این روزها رو بنویسم پسرم .

یکی از خاطرات شیرینمون جشن تولد سه سالگیت بود پسرم:

فردای تولد گفتی دلت میخواد با مانتوشلوارمهدکودک آبجی عکس بگیریچشمک

آقا محمدصدرا ی قاجار

شما و آبجی و طاها در ایام عید

گردش ها و تفریح ها :

و اما ... یکی از خرابکاری ها ی این روزهات این موهای خوشکلت هست که رفته رفته کوتاه شد تا کاملا کچل شدی.

اولین موهات اینجوری بود که از عمو سجاد خواستیم کوتاه کنند و زحمتش کشیدند:

روز تولد آبجی از عمه سمانه خواستیم که شما رو نگهدارند تا هم شما راحت باشی هم من بتونم به کارهام برسم. اما شما از فرصت استفاده کردید و با قیچی عمه جون این بلارو سر خودت آوردی:

که باعث شد روز تولد آبجی کاملا تیپت و عوض کنیم و در تمام مدت شما کلاه سرت میکردی:

با تمام این شیطنت ها و شور و هیجان این روزهات با تمام ذرات وجودم عاشششششقتممحبت

 

 




بازدید : 16 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : پنجشنبه 27 آبان 1395 | نویسنده : مامان زهره

بازم قصه ی تلخ تب ، تشنج ، بستریغمگیندلشکستهغمگین. صدا چیک چیک قطره های سرم مثل صدای تیک تیک ساعتهای اعدام منه. باور کن حاضرم همین الآن جونم و خدا ازم بگیره اما دیگه تورو اینجوری نبینم. الآن تو کنار من خوابیدی و من در انتظار اینکه پرستار نام تورو صدا بزنه که مرخص بشیم. اما چه فایده قصه ی التماس های من برای گرفتن نوبت دکتر و چشمهای معصوم و دل بیقرار تو دوباره شروع شد. خیلی احساس تنهایی و ترس دارم. یعنی آخرش چی میشه؟؟خدایا تو کجایی؟؟؟؟؟؟ به دادمون برس...............

 




بازدید : 35 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : دوشنبه 19 مهر 1395 | نویسنده : مامان زهره

خانم ها آقایان :

از همین تریبون اعلام میدارم محمدصدرا بالاخره از پوشک گرفته شدniniweblog.comniniweblog.com

این عکس هم که میبینید خودش یواشکی رفته سر گوشیم از خودش گرفتهمحبت




بازدید : 43 مرتبه | موضوع :
32
تاريخ : جمعه 2 مهر 1395 | نویسنده : مامان زهره

سه نسل عشق.....

محمد صدرا و پدرش و پدربزرگش

عاشقتونممحبتمحبتمحبت




بازدید : 37 مرتبه | موضوع :
31
تاريخ : جمعه 2 مهر 1395 | نویسنده : مامان زهره

من : محمدصدرا این چند تا آدمه؟ niniweblog.com

محمدصدرا: یکی

من : آفرینتشویق. حالا این چند تا آدمه ؟ niniweblog.comniniweblog.com

محمدصدرا : هفتاد تاآرام

من : سوال !!!!! حالا این چند تا آدمه ؟ niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

محمدصدرا : هفتاد تاآرام

من : متفکر؟؟؟؟!!!! حالا اینا چند تا آدمند؟ niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

محمد صدرا: هفتاد تاآرام

من : ترسو

محمد صدرا: هفتاد تاست دیده سکوت

پ . ن : کاشف به عمل اومده که محمدصدرای ما هرچی بیشتر از یک باشه را هفتاد تا می داندخنده

 




بازدید : 40 مرتبه | موضوع : شیرین زبانی ها
30
تاريخ : دوشنبه 15 شهريور 1395 | نویسنده : مامان زهره

پنجشنبه هفته پیش باز هم تب کردی بردیمت دکتر، دکتر گفت باید بلافاصله بستری بشی .

و باز هم روزهای سخت تب کردن........

و باز هم  بادکنک بازی با دستکش پزشکی

تبهات شدید بود اما خدارو شکر قابل کنترل بود. سه روز طول کشید که بالاخره به درمان پاسخ دادی. و روز سوم مرخص شدی.

پ.ن : از این روزها ، از این عکس ها ، از این حس بد این روزها ، از این حال خرابم متنفرم .طاقت دیدن دردهاتو ندارم. این دردها توی دلم اونقدر عمیقه که آخر یه روز از پا میفتم. اگر ایستادم ، اگر نفس میکشم ، اگر میخندم و شادم فقط و فقط و فقط به عشق تو و آبجی و باباییه وگرنه اگر پای خودم بود از این دنیا دل میکندم و میرفتم........




بازدید : 44 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : جمعه 5 شهريور 1395 | نویسنده : مامان زهره

بیشتر از بی نهایت را می دانی چیست؟؟؟؟سوال

من حتی ...

بیشتر از آن هم دوستت دارممحبت




بازدید : 46 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد