محمدصدرامحمدصدرا، تا این لحظه 4 سال و 10 ماه و 28 روز سن دارد

بزرگ مرد کوچک

سلام به وبلاگ آبجی نازنین زهرای گلم هم سربزنید ها یادتون نره؟

 

 http://www.sanamylove.niniweblog.com

خاطرات نگفته

سلام عشق ترین پسرم؛ الآن که شروع کردم به نوشتن برات ساعت دقیقا سه و بیست و هفت دقیقه ی نیمه شب هست و بارون همین الآن شروع به باریدن کرد. من و تو و بابایی توی سالن هستیم. من کنارت بیدار نشستم البته بابایی هم تا ساعت یک بیدار بود تا من بخوابم و سرحال بالای سرت باشم. الآن هم گاهی از خواب میپره و من بهش میگم خوبی دوباره میخوابه. چون تب داری و گاهی بینیت میگیره و نفس کشیدنت سخت میشه. دائم دارم درجه بدنت میگیرم. الآن 38 درجه بودی اما دست که میگذارم گرم نیست بدنت. حس بدیه... از یه طرف میترسم بدتر بشه دما. از یه طرف هم میترسم بخاطر گرمای بخاری و پتو دما بیشتر شده فعلا پتو رو برمیدارم ربع ساعت دیگه دوباره درجه میگیرم اون موقع تصمیمم در مو...
16 آذر 1397

اولین بار که حرف زدی

سلام بزرگ مرد کوچولوی من ده روز پیش وقتی رفتم کتابخونه مسئول کتابخونه آقای خراسانی بهم گفتند که یک نشست کتابخوان هست که بچه ها هم میتونند یک کتاب معرفی کنند. منم شما و آبجی و آماده کردم. راضی به این کار نبودی اما کاری بود که باید انجام میدادی چون باید خودت رو برای حضور در جامعه آماده میکردی و با این نخواستن مبارزه می کردی. کلی برات جایزه تعیین کردم که راضی به این کارشدی و دیروز برای اولین بار در حضور نزدیک به پنجاه نفر رفتی جلو و کناریکی از مسئولین کتابخونه کتاب خودت و معرفی کردی و شروع کردی به حرف زدن. نمی دونم چرا همش خندت می گرفت یه جوری که دیگه وقتی می خواستی بلند شی بیای سر جات همه خندشون گرفته بود . من که عاشق خنده هاتم از خد...
30 خرداد 1397

خاطرات شیرین تو

سالی که گذشت سال آرام و شیرینی بود و تو در کنارت دوستت محمدحسین زندگی خوب و خوشی داشتی. گاهی اوقات رادمهر دایی علی هم میومد پیشمون و شما دو تا باهم کلی لذت می بردید. روزهایی هم که کسی نبود در آرامش من و تو کنار هم بودیم و من که واقعا از حضورت کنار خودم لذت می بردم. چهارشنبه سوری امسال شما دو تا گل ها تا بابایی بیاد خونه خوابتون برد به یه مدل خوشکل: آبجی داشت کتاب قصه میخوند که تو سرتو گذاشتی روی شونه هاش و... و اما عید.... به پیشنهاد عمه زینب و عمو سجاد رفتیم به سمت بوشهر. واقعا لذت بخش بود. توی راه رفت . امیرمحمد توی ماشین ما بود و کلی تو و آبجی و امیرمحمد شیطنت کردید و با همه ماشین ها بای ب...
30 ارديبهشت 1397

اولین رفیق

بزرگ مرد کوچکم ، مدتی بود که باخودت درگیر بودی . گاهی شاد و گاهی عصبانی . پارک که میرفتیم همش دنبال یه دوست خوب میگشتی و من این رو با تمام وجودم حس میکردم که یک رفیق میخوای. تا اینکه خودت به زبون اومدی و ازم خواستی واست یه دوست پیدا کنم. روز اول مدرسه ی آبجی با مامان یکی از همکلاسی های آبجی دوست شدم که پسرش فقط چهار روز از شما بزرگ تر بود وقتی خونه رفتیم نظرت و در موردش پرسیدم و شما خیلی زیاد خواهان دوستی شدی .  یک بار دیگه هم توی مدرسه دیدیمشون و درمورد پسرهامون حرف زدیم و تصمیم گرفتیم با هم بیرون بریم تا با هم دوست بشید. اولین بار ساعت دو بعد از ظهر توی یک پارک قرار گذاشتیم و شما دو تا با وجود اینکه خیلی از هم خوشتون اومده ...
7 آبان 1396

بوس خوب

امروز یه حرف شیرینی زدی که انقدر ذوق داشتم که دوست داشتم همین حالا بیام و ثبتش کنم. شما وقتی یه چیز خوشبو مثل گل و بو میکنی و خوشت میاد میگی : (( اوووووم .... به به..... چه بوس خوبی میده)) هر چی بهت میگم بگو (( بوی خوبی میده)) تو هم میگی باشه. بعد میگی (( بوس خوب)) میدونم الآن که نوشتم خیلی بامزه نیست. ولی باور کن خیلی خوشکل و بامزه اداش میکنی. یه جوری که از شدت بامزگیت محکم بغلت میکنم و با تمام وجود میبوسمت. ...
14 شهريور 1396

ثبت خاطرات شیرین

سلام ای بهترین بهونه واسه ی نفس کشیدن... خاطراتت و نگفتم بخاطر اینکه شما و آبجی و پسرعمه طاها با شیطنت هاتون مادر برد کامپیوتر وسوزوندید و شانسی که آوردیم حافظه کامپیوتر نسوخت  ، دایی حسین مهربون برامون کامپیوتر و درست کرد. باید تا از خواب قشنگت بیدار نشدی خاطرات شیرین این روزها رو بنویسم پسرم . یکی از خاطرات شیرینمون جشن تولد سه سالگیت بود پسرم: فردای تولد گفتی دلت میخواد با مانتوشلوارمهدکودک آبجی عکس بگیری آقا محمدصدرا ی قاجار شما و آبجی و طاها در ایام عید گردش ها و تفریح ها : و ام...
3 شهريور 1396

قصه ی تلخ تب

بازم قصه ی تلخ تب ، تشنج ، بستری . صدا چیک چیک قطره های سرم مثل صدای تیک تیک ساعتهای اعدام منه. باور کن حاضرم همین الآن جونم و خدا ازم بگیره اما دیگه تورو اینجوری نبینم. الآن تو کنار من خوابیدی و من در انتظار اینکه پرستار نام تورو صدا بزنه که مرخص بشیم. اما چه فایده قصه ی التماس های من برای گرفتن نوبت دکتر و چشمهای معصوم و دل بیقرار تو دوباره شروع شد. خیلی احساس تنهایی و ترس دارم. یعنی آخرش چی میشه؟؟خدایا تو کجایی؟؟؟؟؟؟ به دادمون برس...............   ...
27 آبان 1395